شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

363

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

مرد قوى هيكل و نيكو صورت را كه وصفشان را شنيده بود آوردند ، با يكى از ايشان ازدواج كرد و پس از زمانى از او جدا شد ، مردى ديگر را از گنجه آورد كه مسلمان بود و به دو تكليف كرد كه نصرانى گشته او را ازدواج كند ، آن مسلمان حاضر نشد . مىخواست بىآنكه او دين عيسوى بپذيرد زن او شود ، امراى مملكت و از آن جمله ايوانى سپهسالار گرجيان جمع گشتند و گفتند از اين اعمال تو ما در ميان شاهان عالم رسوا شديم « 1 » ، و حال مىخواهى زن مردى مسلمان شوى ! اين هرگز نخواهد شد . و آن مرد گنجوى هنوز در ميان ايشان است و با اينكه زن به دو عاشق است كار ازدواج سر نگرفته است . از اين تفصيل تا حدّى مىتوان دانست چرا پسر پادشاه ارزن الرّوم به خدمت جلال الدّين پيوست و باز بنزد گرجيان بازگشت و بمسلمين خيانت كرد . از شاهزادهء ديگرى كه بدين عيسوى گرويده بود تا بشوهرى ملكهء گرجيان پذيرفته گردد نيز در متن نسوى سخن رفته است ( ص 192 ح ديده شود ) . شايد اين نكته لازم باشد گفته شود كه در جهانگشاى جوينى از ملكهء گرجستان به قيز ملك تعبير شده است يعنى شاه دختر ( ؟ ) ( ج 1 : 212 و ح ، ج 2 : 160 و ح ، 164 ، 261 و غيره ) ، و اين رسودان علاوه بر دخترى ( نام اين دختر هم تامارا بود ) كه به سلطان روم داد پسرى بنام داوود نيز داشته است كه بعد از وى پادشاه گرجستان گرديد ( جهانگشاى ، مواضع مذكور ) . تفصيل اين وقايع را بروسه نيز در تاريخ گرجستان سابق الذكر از روى مآخذ گرجى و عربى داده است ( قسمت اوّل

--> ( 1 ) باحتمال نزديك بيقين اين ملكه همان رسودان بوده است ؛ مادر او تامارا در تاريخ ابن بيبى به شدت شبق وصف شده است ولى چنان مادرى بعيد نيست كه داراى دخترى چنين بوده باشد .